صفحه يی دیگر در کتاب زنده گی
هوا خیلی سرد است. بادی سرد رویم را نوازش می دهد. به فکر فرو رفته ام. دلم برای کابل تنگ شده است. برای مردم، برای دوستانم، برای دانشگاه، برای همه چیز. دلم می خواهد به کابل پرواز کنم. بشکیک شهر بدی نیست، اما دوست دارم در کابل باشم.
تازه آموختن روسی را شروع کرده ام. زبان شیرینی است، اما دلم برای فارسی و پشتو تنگ شده است. دلم می خواهد مردم فارسی یا پشتو حرف بزنند.
مردم رفتار عجیبی دارند. هیچ کس لبخند به لب ندارد. قیافه های شان ناراحت کننده است. شور و سر و صدایی که در کابل بود، این جا نیست. دلم برای آن سر و صدا تنگ شده است.
خیلی احساس تنهایی می کنم. دلم برای ناهید تنگ شده است. دوستانم، وژمه و صاحبه دختر های خوب و مهربانی استند. برای این که احساس تنهایی نکنم، برایم زیاد کمک می کنند. از این که آن ها را با خود دارم شادم.
یاد کابل، یاد خانه اشکهایم را سرازیر می کند. کوشش می کنم قوی باشم. کوشش می کنم گریه نکنم، اما نمی توانم. بهتر است بگذارم اشکهایم ناراحتی ام را بشویند و زمان زود بگذرد.
این صفحهء دیگر در کتاب زنده گی، برایم تجربهء خوبی خواهد بود. باید برای رسیدن به آن چه می خواهم، این روزها را هم بگذرانم. مطمینم که وقتی این روزها بگذرند، دلم برای شان تنگ خواهد شد...
فردا روز دیگری است
منبع: دانش نامهء آزاد جورجیا
برگردان: مریم هوتکی
«برباد رفته»* رمان عاشقانه یی است که به قلم «مارگرت میچل»* امریکایی به نگارش در آمده است. این رمان زنده گی اسکارلت اوهارا دختر یک امریکایی ایرلندی الاصل را در جریان جنگ های داخلی امریکا نشان می دهد.
این رمان برندهء «جایزهء پلتزر»* در سال1937 شد. در ضمن فلمی که داستانش از روی این رمان اقتباس شده است در سال 1939 یکی از معتبرترین جایزه های اکادمیک را به دست آورد. همچنان در سال 1970 یک موزیکال به نام «اسکارلت» ساخته شد. نه تنها این، بلکه در سال 2009 آهنگی به نام «برباد رفته» هم در لندن به نشر رسید.
«برباد رفته» یگانه رمان خانم میچل است و در جریان هفت سال نوشته شده است. پس از آن هفت سال، هشت ماه دیگر را هم بانو میچل برای بازرسی منابع خود اختصاص داد. این رمان یکی از مشهورترین رمان هایی است که از وقت نشر تا کنون همیشه بر سر زبان ها بوده است. در ضمن، با به فروش رساندن بیش از سی میلیون نسخه، این کتاب پر فروش ترین کتاب قرن بیستم است. «نشریهء تایمز» این رمان را یکی از 100 رمان برتر از سالهای 1923 تا 2005 می پندارد.
عنوان کتاب از روی نخستین فرد شعری با قلم «ارنت داوسن»* بر گرفته شده است. شخصیت مرکزی رمان، اسکارلت اوهارا، زمانی که می داند منطقهء زنده گی اش را یانکی ها گرفته اند می خواهد بداند که مزرعهء پدری اش، تارا، هم برباد رفته است یا نه. اگر عمومی تر نگاه کنیم پس می شود گفت منظور نویسنده از میان رفتن زنده گی جنوبی های امریکایی در جریان جنگ با شمالی های امریکایی است. کتاب نشان می دهد که چه بسا زنده گی هایی از بابت این جنگها بر باد رفته اند.
بهترین ویژه گی کتاب این است که اسکارلت اوهارا، شخصیت مرکزی کتاب «فرشته» معرفی نشده است. بر خلاف خیلی از کتاب ها که شخصیت مرکزی را بی عیب و نقض معرفی می کنند، «برباد رفته» اسکارلت را چنان چه یک انسان معمولی می تواند باشد معرفی کرده است. اسکارلت چون دیگران است؛ به خواسته های خود اهمیت زیاد می دهد، گاهی حسود می شود، گاهی مهربان، گاهی خوب، گاهی بد، گاهی خوش خلق و گاهی بد خلق. او مثل شخیصت های مرکزی خیلی از رمان های دیگر همیشه مهربان و خوب نیست. این حقیقت گرایی کتاب یکی از دلایل عمدهء موفقیت های بی شمارش است.
"فردا روز دیگری است"، جمله یی است که به زیباترین و بهترین وجه کتاب را به پایان می رساند و به نحوی همهء آن را در خود خلاصه می کند. برای همین ناشر کتاب نخست می خواست نام کتاب را «فردا روز دیگری است» بماند، اما پس از یک سلسله تحقیق ها دریافت که با آن نام کتابها و مقاله هایی چند به نشر رسیده اند. پس از آن بود که نام کتاب را «برباد رفته» گذاشتند.
«برباد رفته» از سوی انجمن های زیادی برای بی طرف نبودن و قوم پرست بودن مورد انتقاد قرار گرفته است. نه تنها این، بلکه فیمینیست بودن غیر مستقیم کتاب هم مورد انتقاد خیلی ها قرار گرفته است. میچل، نخست، جامعه یی پدرسالار را نشان می دهد که در آن زنان مجبور اند از مردانی نادانتر از خود اطاعت کنند و حرفهای شان را بپذیرند. سپس با به پیش کشیدن زنانی قدرتمند چون اسکارلت اوهارا، مامی، ملانی، بانو مید، بانو تارلتون، الن اوهارا و دیگران مادرسالاریی که در عمق آن جامعهء پدرسالار پنهان شده است را معرفی می کند.
به مشکل می شود قوم پرستی ذاتی کتاب را حمایه کرد. میچل در جاهای زیادی امریکایی های افریقایی را «شی» شمرده و در حساب انسان نه گرفته است. در کتاب، میچل از برده گی به صورت های مستقیم و غیر مستقیم دفاع کرده است و جنبش شماری از برده ها را بی اهمیت و غیر قابل قبول شمرده است.
با وجود همهء این انتقاد ها، «برباد رفته» باز هم با ویژه گی های خوب خود توانسته است به آسانی در دلها جا باز کند و پرفروش ترین کتاب قرن بیستم باشد. امروزه، کمتر فرد کتاب خوانی را می شود یافت که «برباد رفته» را نخوانده باشد. این کتاب نه تنها ارزش ادبی دارد، بلکه ارزش تاریخی هم دارد و می شود آن را ریکاردی نه چندان روشن از قسمتی از زنده گی جنوبی های امریکایی در قرن نزدهم دانست.
* Gone With the Wind
* Margaret Mitchell
* Pulitzer Prize
یکی از معتبرترین جایزه های ادبی و ژورنالیستیکی در امریکا
* Ernet Dowson
کشته شدن سلطان منادی..
پس از اجمل نقشبندی، سلطان منادی، دومین خبرنگار افغانستانی است که ربوده شده، به نیستی می پیوندد. هیچ اطمینانی هم وجود ندارد که دومین آخرین باشد. چه خبر، شاید خیلی های دیگر به زودی ها گرفتار سرنوشتی این چنانی شوند.
فکرم پریشان است. فکر می کنم، اما تمرکز ندارم. دقیق نمی دانم در مورد چه فکر می کنم. شاید در مورد سرنوشت یکسان این دو خبرنگار.. و یا سرنوشتی که انتظار خیلی های دیگر را می کشد.
درس می خوانی، کار میکنی، زحمت میکشی، همه برای این که، چنین، در یک لحظه، همه چیزت را از میان ببرند؟ برای این که پس از یک لحظه دیگر نباشی تا فکر کنی چه چیزهایی را از دست داده ای؟ پس از یک لحظه همه چیز دگرگون شود. حتا نتوانی این دگرگونی را حس کنی.. پس از آن، برای چند روز در موردت در روزنامه ها بنویسند، در تلویزیون ها ابراز تأسف کنند و مقامات دولتی چون همیشه کشته شدنت را محکوم کنند. خانواده ات، دوستانت، آشنایانت بگریند. اما پس از آن چه؟؟ تو دیگر نیستی. همه چیز به روال عادی بر می گردد. بدون تو. تو نمی توانی حتا در مورد نیستی ات فکر کنی. در مورد این که همه چیز مثل پیش است جز تو.
مکتب
امروز خیلی مکتب به یادم می آید. لباسهای سیاه و چادر های سفید، دوستانم، استادها، سر قطار، همه چیز.. البته نه این که دوست دارم دوباره مکتب بروم. وقتی که استاد دری صنف دوازدهم به یادم می آید دلم می خواهد نذر بدهم که مکتب به پایان رسیده است. وقتی در آفتاب سوزان ایستادن و حرفهای های تکراری سرمعلم را شنیدن به یادم می آید، خوشحال می شوم که دیگر در مکتب نیستم. وقتی که به اصطلاح میخانیک کردن درسها برای راضی ساختن بعضی استاد ها به یادم می آید، به پایان رساندن دورهء مکتب برایم ارزش زیادی می یابد. با وجود این همه، با وجود این که نمی خواهم دوباره به مکتب بروم، به آن جا وابسته ام. وقتی از مقابلش می گذرم حس می کنم به من تعلق دارد. وقتی کسی در موردش حرف بدی بزند، ناراحت می شوم. نمی توانم این بسته گی ار از میان ببرم؛ نه هم می خواهم چنین کنم. دلم می خواهد به مکتب فکر کنم، به عکسهای دوستانم بنگرم و ساعت هایی را که با هم بودیم به یاد بیاورم. می خواهم همیشه چنین باشد و هرگز عوض نه شود.
من افسانه استم
شهر نیویارک خالی است. جز داکتر رابرت نویل که باسگ خود سام درموتر نشسته است، انسان دیگری به چشم نمی خورد. داکتر تفنگ به دست دارد و می خواهد آهو شکار کند. به سوی آهو می رود اما پیش از او شیری آهو را شکار می کند. زنگ ساعت داکتر به صدا در می آید. به سام می گوید:" بیا که برویم." آفتاب کمرنگ شده و نزدیک غروب است. داکتر به خانهء خود می رود. درها را می بنند و پرده ها را می کشد.
«من افسانه استم»* در اصل برداشتی است از داستان ریچارد ماته سون (1954)، داستانی علمی-تخیلی که در ژانر مدرن خون آشام ها و زامبی ها نوشته شده است. کتاب ویروسی را معرفی کند که انسان ها را به خون آشام تبدیل می کند .داستانهای فلم های «آخرین مرد روی زمین» در سال 1964، «مرد امگا»* در سال 1971 و «من افسانه استم» در سال 2007 همه بر می گردند به این رمان پر طرفدار و خیلی مؤفق آقای ماته سون.
فلم «من افسانه استم» یکی از بهترین فلم های سال 2007 به کارگردانی فرانسس لورنس است. در کل می توان این فلم را فلمی دانست که با داستانی عالی و پایانی غیر قابل باور علاقمندان زیادی را به خود جذب کرده است. هر چند حرفهایی در این فلم پرسش برانگیز اند، اما طرح عالی فلم آن ها را تحت شعاع قرار داده است. «من افسانه استم» برندهء هفت جایزه و نامزد 17 جایزه در جشنواره های مختلف سینمایی بوده است.
نقش شخصیت مرکزی (داکتر رابرت نویل) را ویل سمیت بازی کرده است؛ او با هنرمندی تمام زنده گی داکتر نویل، داکتری را به نمایش می گذارد که آخرین مرد روزی زمین است. او روزانه در شهر می گردد، برای خود غذا تهیه می کنند و برای خون اشام ها دام می چیند، اما زمانی که افتاب کمرنگ می شود و غروبش نزدیک، زنگ ساعت داکتر به صدا می آید و او را متوجه می سازد تا به خانه برود. شبانه، او باید برای حمله و محاصرهء خون آشام ها آماده گی تمام داشته باشد. خون آشام ها تنها در تاریکی می توانند از مخفیگاه خود بیرون شوند. از همین بابت داکتر روزانه در بیشتر محکم ساختن دروازه ها و پنجره های خانهء خود سخت می کوشد.
داکتر نویل، یک دانشمند نظامی، تنها بازمانده از یک فاجعهء زیستی در سال 2009 است. این فاجعه در مورد ویروسی است که همه شهر نیویارک را گرفته و مردم را همه به خون آشام تبدیل کرده است در میان نشان دادن زنده گی روزمرهء آحرین مرد روی زمین با سگش سام، داستان به شیوهء زیبایی به گذشتهء داکتر نویل با همسر و فرزندش بر می گردد و به وقتی که ویروس تازه در شهر شناخته شده بود. داستان نشان می دهد که چه گونه این ویروس دهشتناک شهر نیویارک را می گیرد و چه گونه رابرت خانوادهء خود را از دست می دهد. حالا داکتر تنها است. تنهای تنها. او که خود نسبت به این ویروس معافیت دارد، هنوز هم امید به دل دارد. او امید دارد که بتواند راه درمانی برای همه بیابد؛ او می خواهد دارویی برای این ویروس همه گیر بیابد. سرانجام رابرت می تواند یکی از انسان هایی را که به خون آشام تبدیل شده است به دام بیندازد و تحقیقات خود را بالای او شروع کند، اما این کار او باعث یک سلسله اتفاقات ناگوار می شود. او در دامی همچنانی، تقریبن به دست خون آشام ها می افتد. سگش هم ویروسی می شود و او با چشمان پر اشک مجبور می شود سام خود را بکشد. صحنه يی که همه را به گریه در می آورد همین صحنه است: کشتن سام. پس از کشتن سام، داکتر نویل به یک بحران شدید روانی دچار می شود. و تصمیم به انتقام می گیرد. برای نخستین بار در شب از خانه بیرون می شود. می خواهد خون آشام ها را از میان ببرد، ما آن ها قوی تر از آن اند که داکتر نویل به تنهایی از پس شان بر بیاید. زمانی که داکتر نویل در میان مرگ و زنده گی پنجه نرم می کند. کسی او را نجات می دهد. اما...
او کیست؟ از کجاست؟ آیا آخرین مرد روی زمین دیگر تنها نیست؟
پس از نجات یافتن چه بر سر داکتر نویل می آید؟ آیا او می تواند سرانجام راه درمان این بیماری را بیابد؟
بهتر همین خواهد بود که عوض گفتن پاسخ به این پرسش ها شما را تشویق به دیدن فلم کنم. مطمینم که دیدنش بهتر از خواندن در موردش خواهد بود.
I Am Legend *
* امگا: آخرین حرف الفبای یونانی و «مرد امگا» به معنی آخرین مرد به کار رفته است.
انتخابات، نگرانی ها، امید ها..
این روزها برای افغانستان روز های سرنوشت سازی استند که می گذرند. مردم نگران اند. باید هم باشند. گاهی به جنگ فکر می کنند و جنگ را نفرین می کنند. و گاهی هم به امید های خود فکر می کنند. امید های زیادی دارند. امیدوارم امید های شان چون همیشه از میان برده نشوند. مردم فقر، بدبختی و جنگ را زیاد دیده اند. دیگر بس است. مردم قوی اند، و چنین است که توانسته اند تا امروز مبارزه کنند، اما اگر این همه ادامه بیابد مردم دیگر قوی نخواهند بود.. خدا نکند چنین شود.
این روزها نه تنها برای افغانستان بلکه برای تمام منطقه مهم و سرنوشت ساز اند. صلح را نمی شود در بخشی از منطقه داشت و در بخش دیگر نه. یا این که صلح در همه جاست و یا این که در هیچ جا. کشور های منطقه هم به این نکته پی برده اند. می دانند که جنگ در افغانستان جنگ در منطقه و صلح در افغانستان صلح در منطقه است. نا ممکن است که در افغانستان مردم رنج ببرند و نزدیکان خود را در حملات انتخاری از دست بدهند، اما مردم کشور های منطقه شادمان باشند.
دوستان هندی و پاکستانی ام هر لحظه با من در تماس اند. می خواهند بدانند در
افغانستان چه می گذرد. گاه گاه تحت تأثیر معلومات شان قرار می گیریم. از خیلی حرفها پیش از این که خیلی افغانها با خبر شوند، با خبر
می شوند. آن ها می دانند که سرنوشت افغانستان بالای سرنوشت آن ها هم تأثیر گذار است.
مهم نیست چه کسی به قدرت می رسد. مهم این است که پس از به قدرت رسیدن چه خواهد کرد. مهم این است که افغانستان را به کدام سو خواهد برد. مهم این است که دستآورد هایش چه خواهد بود.
آیا زمینه سازی برای رشد ذهنی کودکان وظیفهء اخلاقی همهء ما نیست؟
منبع: CNN
نویسنده: جان بلیک
برگردان: مریم شهرتاش
کریسمس زودتر آمده است. دانش آموزان تانزانیایی گرفتن کتاب را جشن گرفته اند. شگفتی و خوشحالی کنونی شان را نمی شود کمتر از خوشحالی کریسمس دانست. برای شان همین امروز کریسمس است.
نخست چشمهای شان برق می زند. پس از آن با بهت و حیرت خیره خیره به سویش می نگرند. شماری از آن ها، آن را محکم می فشارند و با آن به سویی فرار می کنند؛ گویی گنجی یافته اند. دیگران از خوشحالی زیاد می رقصند و آهنگ می خوانند.
تحفه يی که نوجوانان افریقایی را به این اندازه در شگفتی انداخته چیزی نیست جز یک کتاب سادهء درسی.
براد ماتسون، رییس انجمنی که کتاب ها را به نوجوانان افریقایی می آورد، می گوید:" کتاب در خیلی از کشور های افریقایی به حدی کم یافت است که زمانی که به یکی از آن ها کتابی داده شود طوری شگفت زده می شوند گویی صبح کریسمس است، و یا گنجی یافته است."
سال پار، ماتسن به یکی از قریه های دور افتادهء تانزانیا رفت. درس خواندن نوجوانان در مکتب های گلی و نیمه ویران و درحالت بی آبی و بی برقی، ماتسن را تشویق به این کرد که انجمنی را برای آوردن کتاب به تانزانیا بنیان گذاری کند.
ماتسن می
گوید:"همان گونه که کودک من از گرفتن یک ایک باکس* به وجد می آید و از آن به
بهترین وجه نگهداری می کند، این کودکان از گرفتن کتاب به وجد می آیند."
![]()
از نگاه اخلاقی باید همان گونه که که به کودکان برای رشد جسمی شان غذا داده می شود، باید برای رشد ذهنی شان کتاب داده شود، آیا چنین نیست؟ «انجمن کتاب برای رهبران افریقا»* چنین فکر می کند و برای همین در سال گذشته 2.7 میلیون کتاب را به 24 کشور افریقایی برده است تا با پدیده يی که آن را «قحطی کتاب» وصف کرده اند بجنگد.
براساس یک گزارش از ملل متحد که در سال گذشته پخش شد تقریبن 33 در صد دانش آموزان افریقایی هرگز پا به صنف درسیی نه گذاشته اند. آنهایی هم که مکتب می روند، سهولت های لازم را ندارند. به گونهء مثال 10 دانش آموز از یک کتاب درسی استفاده می کنند و شماری اصلن کتابی ندارند.
در وضعیتی این چنینی یک کتاب می تواند به کودکان نا امید و فقیر افریقایی، امید زیادی برای آیندهء بهتر خود و خانوادهء شان بدهد. دانش بهترین «برابر کننده» است و می تواند مردم های مختلف از کشور های مختلف را برابر هم بسازد. زمانی که مردم همه برابر با هم به سهولت های درسی دست داشته باشند دیگر فرق و تبعیضی نه خواهد بود.
درس خواندن با گل و خاک
بانو وال از کسانی است که به کودکان افریقایی کتاب توزیع می کند. او می گوید که بار ها شاهد درس خواندن نوجوانان در میان گل و لای و نوشتن آن ها روی خاک بوده است. او می گوید چون به دست آوردن قلم و کاغذ از ناممکنات است آنها همه عادت دارند با گل و خاک درس بخوانند: "آن ها حتا پنسل ندارند. باید با انگشت های خود روی خاک بنویسند."
با وجود این دشواری ها، نوجوانان تانزانیا علاقهء دگر گونه يی به آموختن دارند. خیلی از این نوجوانان هیچ گاه از قریه های خود بیرون نرفته اند، در موتر سفر نکرده اند، و نه هم وسایل برقی را دیده اند برای همین هیچ اطلاعی از دانش نوین و جهان مدرن ندارند. بانو وال در میان حرفهای خود می گوید:" آنها از چیز های نو سر در نمی آورند. آن ها خوشحال اند. خوشحال اند از این که پدر و مادرشان پول کافی برای فرستادن آنها به مکتب دارند. خوشحال اند که مجبور نیستند روی زمین کار کنند، یا از گاو ها نگهداری کنند و یا برای آتش چوب جمع کنند."
وال معاون «انجمن قلم»* است. اما او سابق معلم یکی از کودکستان ها در مینسوتا بود،اما حالا به حیث رضاکار با «انجمن قلم» کار می کند. او در سال 2001 از تانزانیا دیدن کرد و خیلی از آن جا خوشش آمد. در سال 2005 زمانی که مکتبی که او در آن درس می داد به خاطر کمبود بودیجه بسته شد، او تصمیم گرفت به تانزانیا برود و رضاکار شود.
وال می گوید که ساده ترین وسایل درسی هم نوجوانان تانزانیا را بیش از حد شادمان می سازند. او شاهد بود که باری یک پیشوای روحانی ضمن دیدن از شهر به یکی از مردم قریه یک تحفهء بسیار ساده داد. او به یک زن یک پنسل زردنگ داد. زن از خوشحالی بالا و پایین پرید، پنسل را در دست خود فشرد و پس از چند لحظه آن را سه پارچه کرد و به سه کودک خود داد.
به چه گونه کتابها نیاز است؟
بردن کتاب به افریقا چون بردن غذا و وسایل طبی آسان و سهل نیست. باید مراقب حساسیت های تاریخی افریقا بوده به آن جا کتاب برد.
سیاست های استعماراتی سابق، زمانی که ملت های دیگر به خاطر به دست آوردن منابع طبیعی افریقا از خشونت کار می گرفتند، در مورد این که چه گونه کتابهایی باید به افریقا فرستاده شود تصمیم گیرنده اند.
در جریان استعمار، افریقایی ها به این باور بودند که مذهبی ها به آنها «انجیل» را می دهند، اما زمین شان را می گیرد. این حرف بازتاب دهندهء این باور است که افریقایی ها فکر می کردند مردم غرب برای این که مردم افریقا به تنفر خودی مبتلا شودند به آن ها کتاب های غرب محور می بردند.
هر چند این روزها انجمن هایی که به افریقا کتاب می فرستند در این مورد حساس اند. این انجمن های می کوشند تنها کتابهایی را به مردم افریقا بدهند که آنها خود خواستار شان اند.
بیشتر کتابهایی که افریقایی ها درخواست می کنند توسط «انجمن کتاب برای افریقایی ها»* تهیه می شود. مردم زمانی که گروه های موسیقی آهنگ می نوازند، کتاب هایی خود را به این انجمن اهدأ می کنند و این انجمن کتابها را به کشورهای مختلف افریقایی می برد. بیشتر وقتها، شرکت های چاپ کتاب و مکتبها هم، کتابهای چاپ سالهای پیش و کتابهای اضافهء خود را به «انجمن کتاب برای افریقایی ها» اهدأ می کنند تا این انجمن آنها را به مردم نیازمند برساند.
«انجمن کتاب برای افریقایی ها» خیلی ها را به خود جذب کرده است. یکی از آن ها دی.جی. کلانسی، منشی در کتابخانهء یکی از مکتبهای ابتدایی در اتلانتا است. او پس از خواندن در مورد این انجمن در انترنت به آن پیوست. او می گوید که شماری از دانش آموزان امریکایی نمی دانند که چه قدر خوشخبت اند:" کودکان ما بلندپرواز شده اند. آن ها به کتابخانهء مکتب که 10000 کتاب دارد می آیند و می گویند که این جا هیچ چیزی برای خواندن نیست. آن ها اصلن از ان چه دارند راضی نیستند."
بانو کلانسی که کنون دیریست با «انجمن کتاب برای افریقایی ها» کار می کند، می گوید:" تنها کاری که می کنی همکاری در بردن چند بسته کتاب است، اما مردم چنان برخورد می کنند گویی دنیا را به آن ها داده ای. این به من احساس خوبی می دهد، احساس مفید بودن به اجتماعی که در آن زنده گی می کنم."
* یک نوع ویدیو گیم خیلی مشهور
Books for African Leaders Organization *
*PEN Trust Organization
Books for Africans *
چرا چنین است؟
پدرم همیشه می گوید که اگر موفقیت های خود را به خط مستقیم تشبیه کنیم، باید همیشه بکوشیم خط خود را درازتر کنیم نه این که خط دیگران را کوتاهتر. حرف دقیقی است. اما.. چرا مردم متوجه این نکته نیستند؟ چرا نمی دانند که ضعیف ساختن دیگران ضامن قوی شدن آن ها نیست؟ چرا نمی دانند که با از میان بردن توانایی های رقیب نمی شود توانا شد؟ چرا نمی دانند که بد بودن رقیب شان، خوب بودن آن ها را تضمین نمی کند؟
چرا چنین است؟
"او چنین کرده است"، "او نمی تواند درست کار کند"، او لیاقت این کار را ندارد"، " اشتباهات او زیاد اند"... چرا نمی شود عوض "او"، "من" گفت؟ چرا نمی شود عوض تأکید بر ناتوانی های رقیب خود بر توانایی های خود تأکید کرد؟ تأکید بر توانایی های خودشان می تواند بهتر از تاکید بر ناتوانی های رقیبان شان، در پیروزی آن ها دست داشته باشد، اما آنها این را نمی دانند .شاید هم نمی خواهند بدانند.
او همیشه زنده است..
"درخت زیر پنجره به آرامی روی شیشه ضرب گرفته است... می خواهم آرام، ساکت و راحت بیندیشم، دلم نمی خواهد کسی مانع من شود، دلم نمی خواهد اصلن از جایم حرکت کنم، به راحتی از چیزی به چیز دیگر بلغزم، بدون هیچ احساس دشمنی یا مانعی. دلم می خواهد هر چه عمیق و عمیق تر از لایهء ظاهری، با همه حقایق سخت و بی ربط آن، دور شوم."
داستان «لکهء روی دیوار»- مجموعهء داستان های کوتاه «بانو در آیینه»*
زنده گانی جاوید ناممکن است، اما شماری از انسانها ناممکن را ممکن ساخته اند. شماری از انسان ها همیشه زنده اند. چه فرقی می کند که جسم شان فرسوده شده باشد؟ چه فرقی می کند که دیگر وجود فزیکی نداشته باشند؟ آنها زنده اند. در کتابهایی که نوشته اند و در کتابهایی که در مورد شان نوشته شده است، در مقاله هایی که نوشته اند و در مقاله هایی که در مورد شان نوشته شده است.
ویرجینیا وولف یکی از همان انسان ها است. او یکی از بهترین نویسنده های قرن بیستم است که به آسانی نام خود را در آسمان ادبیات بلند کرد. شش دهه است که ویرجنیا وولف وجود فزیکی ندارد، اما آیا درست است گفت او دیگر زنده نیست؟ هر روز نامش بر زبانها جاریست، هر روز میلیونها نفر کتابهایش را می خوانند، هر روز در موردش می نویسند، هر روز برای یادبودش محافل ادبی می گیرند؛ آیا باز هم می توان گفت که او دیگر زنده نیست؟ اگر چنین بگویم از انصاف فرسنگها فاصله گرفته ایم.
بانو وولف داستان نویس، پژوهش گر و نقد نویس نوگرای انگلیسی بود که بیشتر داستانهایش بن مایهء فیمینیستی دارند. در داستان های وولف گفتگو ها و کشمکش های درونی راوی به زیبایی ویژه يی به نگارش آمده اند. برای مثال می توان از داستان های کوتاه مجموعهء «بانو در آیینه» نام برد. اتکا وولف به ریالیسم هم ویژه گیی است که به جذابیت داستان هایش چندین مرتبه افزوده و آنها را بیشتر از پیش خواندنی ساخته است. این ویژه گی ها وولف را از دیگران متمایز می سازند و در ادبیات برجسته اش می کنند. شیوهء متفاوتی که وولف به کار می برد برای خیلی ها قابل درک نیست، اما کسانی که توانسته اند به عمق داستان های وولف راه یابند می دانند درک کردن داستان های وولف آسان است، اما به دقت فراوان نیاز دارد. اگر یکبار به شیوهء نوشتاری وولف آموخته شوی، می توانی به آسانی هر آن چه را که او نوشته است حس کنی. کتابهای وولف، با همان کشمکش های درونی و همان گفتگو ها و همان ماجراجویی های ساده ولی هنرمندانه توانسته اند به آسانی در دل کتاب خوانان جا باز کنند. امروزه شاید کمتر کسی را بیابی که در کتابخانهء خود یک یا چند کتاب از وولف نداشته باشد.
از کتابهای مشهور وولف می توان از «خانم دالوی»، «بانو در آیینه»، «دوشنبه یا سه شنبه»، «امواج»، «به سوی فانوس دریایی»، «ارلاندو» و... نام برد. در این میان «بانو در آیینه» و «دوشنبه یا سه شنبه» مجموعهء داستان های کوتاه اند. گفته شده است که بانو وولف از فاصله میان رمان های خود استفاده می کرد و داستان کوتاه می نوشت. خیلی از این داستان ها انگیزهء نوشتن رمان های بزرگ برای او بوده اند و خیلی از شخصیت ها پیش از این که در رمان های او قدم بگذارند در داستان های کوتاهش می زیسته اند. چنانچه شخصیت «کلاریسا دالوی» پیش از این که در رمان «خانم دالوی» بیاید در داستان های کوتاه وولف بوده است. از این اثر گذاری در می یابیم که داستان های کوتاه ویرجینیا راه را برای نوشن رمان هایش باز کرده اند.
از وولف 500 مقاله به چاپ رسیده است. مقاله هایش هم چون کتابهایش بیشترینه بازتاب دهندهء مفکوره های فیمینستی او اند. مقاله های وولف نشان می دهند که او منتقدی حساس و تحسین برانگیز بود. در پهلوی این ها وولف در مقاله های خود در ساده سازی پیچیده گی ها می کوشید. او که نویسنده يی بود نو گرا، می کوشید با دیدگاه های نو و تازه به همه چیز بنگرد، اما این همواره با دشواری هایی که ناشی از یک جامعهء نیمه سنتی اند رو برو شده بودند.
وولف در زنده گی خود، دو دورهء خیلی بحرانی را گذرانده بود. او توانسته بود دورهء اول افسرده گی و بحران روانی را شکست دهد اما دورهء دوم او را شکست داد. نخست زمانی بود که او در 13 ساله گی مادر و دو سال پس از آن خواهرش و سالهایی بعد پدر خود را از دست داد. این دوره بالای روحیهء ویرجینیای جوان تأثیر بدی داشت و برای او افسرده گی شدیدی را به میان آورد. بار دوم به خاطر جنگ جهانی دوم، خراب شدن خانه اش در لندن و شماری اتفاقات ناگوار دیگر دچار افسرده گی شد . این بار او ضعیف تر از آن شده بود که بتواند باز هم با روزگار بجنگد و به پیش برود. او نتوانست بر افسرده گیی که همه وجودش را گرفته بود به پیروزی برسد. شود و برای همین دست به خودکشی زد. او جیب های کرتی خود را پر از سنگ کرده و خود را در دریای نزدیک خانهء خود غرق کرد. وجود او از بین رفت. دیگر ویرجینیایی نه بود تا بنویسید، یا بخندد یا بگرید، اما اینها برای «زنده نبودن» او دلیل شده نمی توانند. او زنده است. برای همیشه. در نوشته ها، در مقاله ها، در کتابها، در ذهن مردم.. او زنده است.
* ترجمهء نیلوفر قوجلو
سرنوشت چنین رقم زده است..
پولیس جمال را خیلی زجر می دهد. او نمی داند چه گونه به پولیس ثابت کند که پاسخ هایش همه بر می گردند به آن چه در کودکی آموخته است. نمی داند چه گونه تشریح کند که هر آن چه را که در برنامه گفته است از دشواری هایی که در کودکی با آنها روبرو شده است فرا گرفته است. دشواری های تنهایی، فقر، گرسنه گی و بی سرپناهی به جمال حرف های زیادی آموخته اند و همین حرف ها باعث می شوند او در برنامه موفق شود. جمال به کودکی های خود بر می گردد و خود راوی داستان بدبختی های زنده گی خود می شود. او از خیلی چیز ها حرف می زند. این که چه گونه مادرش می میرد، چه گونه او و برادرش سلیم به دست ممن، شیطان انسان نمایی می افتند که به کودکان آوازخوانی یاد می دهد و پس از آن با تیزاب چشمهای شان را کور می کند تا درآمد بیشتری داشته باشند، چه گونه از دست ممن فرار می کنند، چه گونه در تاج محل خود را رهنمای توریست های ساده لوح جا می زنند و چه گونه برای یافتن لتیکا (دوست طفولیت شان که نمی تواند با آن ها از دست ممن فرار کند) به ممبی بر می گردند و... در حال حرف زدن چشمهای پر آبش به نقطهء نامعلومی میخکوب می شوند. هیچ کس -حتا افسر پولیس- پس از دیدن آن حالت او و شنیدن داستانش نمی تواند او را دروغگو و مکار بنامد. افسر پولیس درک می کند که او بی گناه است و راست می گوید. برای همین به او اجازه می دهد تا به دور آخر برنامه برود و با پاسخ دادن به آخرین پرسش20,000,000 روپیه به دست آرد. جمال به برنامه می رود، اما آخرین و سرنوشت سازترین پرسش، پرسشی نیست که او پاسخش را بداند. با وجود ندانستن مجبور است یکی از گزینه ها را انتخاب کند. او انتخاب می کند و آن هم پاسخ درست را. چرا؟ چه گونه؟
شاید سرنوشت چنین رقم زده است..
«میلیونر زاغه نشین»*، فلمی به کارگردانی دنی بویل بریتاینوی، با تابو شکنی توانسته است فقر در هند را به نمایش بگذارد. توانسته است حقیقت های تلخی را که فلم های بالیوود رویشان پرده می اندازند به نمایش گذارد. توانسته است پرده هایی را که سالها هند اصلی را پنهان می کردند پس بزند. هر چند این حرف که دنی بویل بی پرده و بی سانسور زنده گی مردم حلبی آباد هند را به تصویر در آورده است مورد انتقاد خیلی ها قرار گرفته است، باشنده گان منطقهء «نهرو نگر» که تقریبن همه بخش های فلم در آن به ثبت رسیده است به گرمی از این فلم استقبال کرده اند.
«میلونر زاغه نشین» نه تنها از فقر بل از حقیقت پولیس هند هم پرده بر می کشد. این فلم نشان می دهد که چه گونه افسران پولیس برای شنیدن آنچه خود می خواهند مردم را- که خیلی وقتها بی گناه می باشند- زجر می دهند. «میلونر زاغه نشین» ما را متوجه می سازد که هر چند هند مدعی است که به حقوق بشر احترام می گذارد، گاه گاه احترامش زجر دادن بیش از حد متهمین برای گرفتن اعتراف است. این که این گونه اعتراف ها تا چه حدی قابل قبول اند، برای آن ها بی تفاوت است.
این فلم، در هند خیلی جنجال برانگیز بوده و با واکنش های تند شماری از منتقدین روبرو شده است. منتقدین به این باور اند که به کار بردن واژهءSlumdog” " (که به معنی سگ حلبی آباد است) برای میلیون ها تنی که در منطقه های حلبی آباد زنده گی می کنند توهین آمیز است. هرچند لاولین تاندون دستیار دنی بویل این گفته را رد کرده و به این باور است که نام فلم قصد هیچ بی احترامیی نداشته است. نه تنها تاندون، بل سیمون بیوفری، فلم نامه نویس، هم می گوید که این واژه را بدون هیچ بی احترامی و توهینی به وجود آورده است و منظور بدی نداشته است.
هر چند «میلونر زاغه نشین» بازتاب خوبی در میان دلبسته گان هنر داشته است، زیاد باب میل مخاطبین بالیوود نبوده است. آنان به سبک دیگری از هنر دلبسته اند و برای همین این فلم را قابل قبول نمی دانند. نه تنها در هند بلکه در کشورهای دیگری چون افغانستان و پاکستان، طرفداران فلم های بالیوود از «میلونر زاغه نشین» خوش شان نمی آید. چند روز پیش یکی ازآشنایان ما گفت که با دیدن فلم «میلونر زاغه نشین» و دانستن این که این فلم جایزه های زیادی را از خود کرده است کاملن مأیوس شده است. او نمی داند چرا کارشناسان و صاحب نظران به این حد «بد ذوق» اند که فلمی چون «میلونر زاغه نشین» را فلمی «خوب» می پندارند.
برای خیلی ها فلم خوب برابر است با فلم پر مصرف، اما چنین نیست. «میلونر زاغه نشین» فلمی است خیلی کم مصرف، و برای همین دنی بویل و همکارانش درهنگام شرکت در شصت و ششمین مراسم «گولدن گلوب» توقع آن همه استقبال را نداشتند. اما به دست آوردن چهار جایزه در گولدن گلوب و 7 جایزه در اسکار بریتانیا (بافتا) روشن کنندهء این حرف است که برای خوب بودن پر مصرف بودن حتمی نیست.
برداشت ها و بازیافت ها در مورد فلم «میلونر زاغه نشین» در تضاد هم اند. گروهی از مردم و شماری از رسانه های چاپی و دیداری موفقیت این فلم در «بافتا» و «گولدن گلوب» را افتخاری بزرگ می نامند.، اما نباید از یاد برد که گروهی دیگر این فلم را برای نشان دادن بی پردهء فقر و سطح پایین زنده گی در هند و به خاطر به کار بردن واژهء “Slumdog” فلمی توهین آمیز می پندارند.
«میلونر زاغه نشین» را از جهات زیادی می توان فلمی مؤفق پنداشت. مهمترین و بارزترین کاری که این فلم توانسته است بکند این است که در شکستن طلسم تظاهر گام نخست را برداشته است و با پس زدن پردهء تظاهر، فقر واقعی را در هند را به نمایش در آورده است.
پانوشت:
* Slumdog Millionaire
پروسه صلح و دانشجویان هندی، پاکستانی و افغانستانی (بخش دوم-شمله)
18 جولای 2009
در موتر جا به جا شده ایم. باید به سوی شمله برویم. عده يی حرف می زنند و می خنددند، شماری خوابند و کسانی هم آهنگ هایی را که دوست دارند زمزمه می کنند.
در موتر تلویزیون نسبتن کوچکی گذاشته اند. تصمیم می گیریم با هم فلم ببینیم. فلم قشنگی را می گذارند و همه با هم به تماشایش می نشینیم. هیچ گاه در موتر فلم ندیده بودم. متوجه می شوم که دیدن فلم با یک گروه نسبتن بزرگ و آن هم در موتر لذت دیگری دارد.
فلم را می بینم اما گاه گاه چشمم به بیرون پنجره می افتد. از زیبایی بیعی این کشور حیزت زده می شوم؛ سرسبزی این سرزمین قابل ستایش است. دلت می خواهد ساعت ها بنشینی و تماشایش کنی.
***
ساعت 9:00 شب است. در شمله استیم. هوا خیلی گوارا و دلنشین است. باد ملایمی در میان موهایم خانه کرده است. از هوای گرم و تفت آلود دهلی خبری نیست. مجذوب زیبایی و هوای خوب این شهر شده ام.
در اتاق های خود جابجا می شویم. پس از اندکی استراحت از اتاق بیرون می شوم. ستاره های درخشان به زیبایی شب افزوده اند. بادی ملایم ولی سرد می وزد. به اتاق می روم تا شالم را بردارم. در زیر یکی از درختها ایستاده ام. جز صدای جیرجیرک ها نمی شود چیز دیگری را شنید؛ همه جا آرام است. کاش خسته نبودم و می توانستم ساعتی در زیر یکی از درختها بنشینم و یکی از رمان هایی را که با خود آورده ام بخوانم.
***
19 جولای 2009
ساعت 9:30 صبح است. به سوی مهمان خانه می رویم. هوا خنک و خوشایند است. چند نفس عمیق می کشم. خوشحالم که به شمله آمده ام؛ از دست هوای گرم و تفت آلود دهلی به ستوه آمده بودم.
همراه با پروفیسور رادها کمار و شماری از دختران هندی استم. دختر های خوب و صمیمیی استند؛ دیگر برایم ثابت شده است که مردم هند مردم آرام و صمیمیی استند.
تعمیر «آموزگاه تعلیمات عالی هند»* خیلی قشنگ است. نمی توانم چشم هایم را ازش دور کنم. به گفتهء یکی از دخترها این تعمیر جاییست که رییس جمهورها و شاهان هند تابستان را در آن می گذرانده است. با دانستن این حرف می دانم که چرا این مکان خیلی زیبا و اشرافی است.
پروفیسور تردیپ شرود در مورد "مهاتما گاندی" سخنرانی می کند. حرفهایش به آخر رسیده اند. دانشجویان همه یک موضوع را پیش می کشند. یکی از مفکوره های مهم و بنیادی گاندی این بود که می شود خشونت را با آرامی و مهربانی از بین برد. همه می خواهند بدانند که آیا در وضعیت کنونی امکان دارد خشونت را بدون عمل همانند از بین برد یا نه. این حرف به فکر و دقت زیادی نیاز دارد. هر چند خیلی ها بدین باور اند که چون این مفکورهء گاندی مفکوره يی است که در طولانی مدت نتیجه می دهد، نمی شود آن را راه حل مناسب برای مشکلات کشور های جهان سوم خواند.
پروفیسور مکرجی در مورد «تاگور» و «ویویک انند» حرف می زند. تاگور و ویوک انند هم از بزرگترین شخصیت ها در راستای برقراری صلح بوده اند. با شنیدن گفته های آقای مکرجی می توان گفت که هر چند فکر می شود تاگور و ویویک انند تفاوت های زیاد فکری داشته اند، این طور نیست. تمام تفاوت های تاگور و ویویک انند اختلافات سطحی بوده اند و اگر به ریشه و بنیاد شان نظر انداخته شود مفاهیم یکسانی را می رسانند. این حرف فکرم را مشغول ساخته است. خیلی چیز ها همین طور استند؛ فکر می کنی تفاوت زیادی دارند، اما در بنیاد یکی اند.
ساعت 3:00 پس از چاشت است. این بخش برنامه خیلی جالب به نظر می رسد. ما باید وانمود کنیم که نماینده های کشور ها مختلف در کنفرانس بن استیم. من همراه با یک پسر پاکستانی و یک دختر هندی نمایندهء جرمنی و کشور های اروپایی استیم. موضوع بحث این است که آیا امکان دارد کشور های منطقه و جامعهء جهانی در مورد مسأله افغانستان به موافقت نامه يی برسند یا نه.
ما باید در قالب غیز از آن چه استیم داخل شویم و تمثیل کنیم که نماینده گان کشور های دیگر در «کنفرانس بن» استیم. همه چیز خیلی جالب و سرگرم کننده است. هیأت نماینده گان جرمنی باید به گفتگو های همه کشور ها گوش بدهند و از موافقت های دوجانبه آنها با خبر شوند. در پهلوی نماینده گان افغانستان و جرمنی نماینده گان ایران، پاکستان، روسیه، چین، قزاقستان، هند و ایالات متحده امریکا هم در کنفرانس شرکت کرده اند.
همه خیلی جدی به کار خود ادامه می دهند. گویی راستی یکی از آنها معاون رییس جمهور افغانستان، دیگری ریچارد هالبروک و دیگری وزیر خارجه هند است. جدیت شان به جالب بودن کار افزوده است. این که چگونه دختری پاکستانی از هند دفاع می کند و چگونه دختری هندی از ایران خیلی جالب است. به ویژه زمانی همه چیز جالب شد که امریکا و ایران اعلام کردند که برای امضای موافقت نامه های دو جانبه آماده نیستند!
ساعت 7:00شام است. گفتگو ها را باید فردا هم چنان پی بگیریم.
***
همه با هم در مرکز شهر شمله استیم. صدای زنگ را در یکی از عبادتگاه های نزدیک می شنوم. همراه با دیگران به سوی عبادتگاه می روم. اشخاص مذهبی با لباسهای نسبتن عجیب و غریب در آن جا ایستاده اند. به سوی زنگ عبادتگاه می روم و آنرا تکان می دهم. صدایش در همه جا می پیچد. برای چند لحظه با دقت زیاد به عبادتگاه می بینم. می خواهم تصویری از آن در ذهنم حک شود.
دکان داران شمله، خلاف دهلی شب زود کار خود را تمام می کنند. تقریبن همه دکان ها بسته شده اند و برای همین نمی توانیم چیزی بخریم. گروهی می خواهند به مهمانخانه بروند و گروهی هم می خواهند ساعتی بیشتر بمانند و قدم بزنند. با گروه دومی می مانم.
ساعت 10:55 شب است. خیلی خسته استم، اما پیش از این که بخوابم باید بکسم را منظم بسازم و لباسهایم را اتو کنم. بکسم را منظم می سازم، اما توان اتو کردن لباسها را ندارم.
***
20 جولای 2009
چشمهایم را باز می کنم. چشمهایم پندیده اند و دلم می خواهد ساعتی بیشتر بخوابم. فکر می کنم جز یک یا دو ساعت اصلن نخوابیده ام. با خونسردی به ساعت می بینم. ساعت 10:30 صبح است. چشمهایم سیاهی می کنند و سرم دور می زند. نمی دانم چه واکنشی باید نشان بدهم. برنامه باید ساعت 10 شروع می شد و من 10:30 تازه از خواب بر خواسته ام. با عجله از جا می خیزم و لباس هایم را می پوشم. لباس امروزم نا اتو است اما اصلن فرصتی برای اتو کردنش ندارم. می خواهم بوتل کولا را با خودم بردارم. راستی که عجله کار شیطان است. تقریبن همه نوشابه بالای لباسهایم می ریزد. مجبور می شوم لباسها را تبدیل کنم.
ساعت 10:55 صبح است. از اتاق بیرون می شوم. می دانم که چشمهای پندیده و دیر بر آمدن از اتاق همه را متوجه می سازد که تازه از خواب بیدار شده ام. به سوی اتاق کنفرانس می روم. از دیدن این که کنفرانس تا حالا شروع نشده است احساس شادمانی می کنم. یکی از دختر ها می گوید:" پروفیسور رادها کمار امروز دیرتر آمد و برای همین کنفرانس در وقت اصلی آن آغاز نشد."
در دل پروفیسور کمار را دعا می کنم و لبخندی از روی رضایت می زنم.
به سوی نماینده گان جرمنی می روم. آنها مصروف بحث استند. "کنفرانس بن" آغاز می شود. باز هم گفتگو، باز هم جر و بحث، باز هم موافقتو باز هم مخالفت...
ساعت 5:00 شام است. کنفرانس ما با موافقت های چند جانبه به پایان رسیده است. حالا وقت آن است تا به مرکز شهر شمله برای گردش و خریداری برویم.
***
ساعت 10:45 شب است. باید به سوی دهلی حرکت کنیم. در یکی از چوکی های عقبی می نشینم. کوشش می کنم خوابم ببرد. نمی توانم در موتر بخوابم، اما چون شب است و شدید سردرد استم باید کم از کم کوشش کنم که بخوابم. هر چند لحظه بعد موقعیت خود را تغییر می دهم، اما فایده يی ندارد. خوابم نمی برد.
حساب زمان از پیشم رفته است. گاهی فکر می کنم اصلن نخوابیده ام، گاهی فکر می کنم ساعتی خوابیده و بیدار شده ام و گاهی هم فکر می کنم برای 10 دقیقه خوابیده ام. سرم شدید درد می کند و تب دارم. می خواهم بخوابم، اما نمی توانم. حالم خیلی بد است. تنها آرزویی که دارم این است که جایی راحت داشته باشم تا بتوانم ساعتی استراحت کنم. این آرزو خیلی ناممکن به نظر می رسد.
تب شدیدم باعث می شود برای بار چهارم دارو بخورم. از همه چیز خسته استم. کاش در خانه بودم.
***
21 جولای 2009
ساعت 10:00 صبح است. تازه به دهلی رسیده ایم و همه خسته استیم. موتر به سوی فرودگاه بین المللی دهلی در حرکت است. پرواز به کابل ساعت دو پس از چاشت تنظیم شده است.
ساعت 12:45 چاشت است. در فرودگاه دهلی استیم. از این که به سوی خانه می روم شادمانم. مشکلی برای نیلا پیش می آید. باید تا روز پنج شنبه در دهلی تنها بماند چون متوجه نشده بود که باید راجستر پولیس شود. اشک در چشمهایش حلقه می زند. احساس بدی دارم. نمی توانم او را تنها بگذارم و بروم. همراه با او منتظر می مانم تا شاید پروفیسویر کمار با ارتباطات زیادی که دارد بتواند کاری کند.
ساعت 2:45 پس از چاشت است. کار نیلا تمام شد. پروفیسور کمار را ستایش می کنم. کاری را که تقریبن ناممکن بود، ممکن ساخت. از این که نیلا هم می تواند برود شادمانم. اگر تنها می ماند، نمی توانستم راحت باشم.
***
ساعت 5:45 شام است. در فرودگاه کابل استیم. پلان داشتم نخست خانه بروم، اما می بینم که مجبورم با گروه هندی ها و پاکستانی ها نخست به هوتل بروم و از برنامه با خبر شوم و پس از آن می توانم خانه بروم.
***
ساعت 8:00 شب است. مصطفی در را باز می کند. نوشین، پرنیان، مادرم و پدرم همه به سویم می آیند. خیلی خوشحال استم. به مادرکلانم فکر می کنم؛ او سفر های زیادی رفته است برای همین می داند دور بودن از خانه چه. همیشه می گوید:
“Home Sweet Home”
راستی که چنین است..
* Indian Institute of Advanced Studies
پروسهء صلح و دانشجویان افغانستانی، پاکستانی و هندی (بخش نخست-دهلی)
یادداشت: «دهلی پالیسی گروپ» با همکاری «دانشگاه جامعهء ملی اسلامی» و «مرکز نیلسن ماندلا» برنامه يی را براه انداخته اند که در آن شماری از دانشجویان افغانستانی، پاکستانی و هندی ضمن دیدار از هر سه کشور با هم دیگر حرف می زنند و از دیدگاه های هم با خبر می شوند. این نخستین باریست که همچو برنامه يی راه اندازی می شود و هدف آن صلح و همکاری های منطقه یی است.
***
15 جولای 2009
ساعت 7 صبح است. در فرودگاه بین المللی کابل با بی صبری منتظر کسانی استم که قرار است در برنامه با من هم راه باشند. چند پسر داخل می شوند. حس ناخودآگاهی به آگاهی ام می رساند که باید آنها کسانی باشند که در سفر همراهم اند. با دقت بیشتر به اطرافم می بینم. دختری در آن میان نیست. ناامید می شوم. می دانم مهم نیست حتمن دختر دیگری در این سفر با من باشد اما حسی عجیب- حسی نهفته در کنجی از وجودم- مرا وا می دارد تا بخواهم دختر دیگری نیز باشد. نمی توانم این حس را از بین ببرم؛ شاید برای از بین بردنش به اعتماد به نفس بیشتری نیاز دارم و شاید کسب اعتماد به نفس بیشتر به زمان بیشتری نیاز دارد.
یکی از پسرها برایم خبر آمدن نیلا را می دهد: "نیلا هم از کسانیست که با ما می رود." با خوشحالی به سویش می بینم. احساس بهتری دارم.
ساعت 10:30 صبح است. هواپیما از زمین بلند می شود. سرم درد می کند. نزدیک است حالم به هم بخورد. کتابچهء یادداشتم را بیرون می کنم. با قلم طرح های نامعلومی به روی صفحه های کوچک کتابچه می آورم. طرح های نامعلومم سرگرمی خوبی اند؛ کم از کم نمی گذارند حالم بدتر شود.
نمی دانم ساعت چند است. باید چیزی باشد میان 12 تا یک؛ هواپیما در فرودگاه بین المللی دهلی فرود می آید. هوا بارانی اما گرم است. با شتاب به سوی هم گروهانم می روم. نمی خواهم آنها بروند و من تنها بمانم.
ساعت 3:45 پس از چاشت است. پس از انتظار زیاد در فرودگاه سرانجام کار ما به پایان رسیده است. از فرودگاه بیرون می شویم. از همه می خواهند تا «بوردنگ پاس» خود را تسلیم کنند. داخل بکسم را جستجو می کنم. نمی توانم بیابمش. از سویی هوای تفت آلود دهلی و از سوی دیگر نیافتن «بوردنگ پاس» اعصابم را به هم می ریزد. به سوی سرویس می روم و در نخستین چوکی می نشینم. همه لوازم داخل بکسم را بیرون می آورم. نمی توانم «بوردنگ پاس» را بیابم؛ گمش کرده ام. بالای خودم عصبانی استم. جمله های کتاب «تأثیرات در اولین برخوردها» در گوشم طنین می اندازند. نمی خواهم در اولین برخورد نزد همه
بی پروا معرفی شوم. کوشش می کنم نگذارم کسی از نگرانی و عصبانیتم با خبر شود، اما شاید در این کار ناکامم. می توانم از روی نگاه های آمیخته با ترحم عده یی بدانم که برایم متأسف اند. از این که کسی برایم متأسف باشد متنفرم.
موتر به سوی «مهمان خانهء نهرو» در حرکت است. دهلی، شهر بزرگیست و رفتن از یک گوشه به گوشهء دیگرش وقت نسبتن زیادی را می گیرد. سردردی و گم کردن «بوردنگ پاس» دست به دست هم داده اعصابم را به هم ریخته اند.
به مهامانخانه می رسیم. به اتاق می روم. هوای داخل اتاق خیلی خوشایند و خنک است. به ویژه وقتی از هوای گرم و به شدت مرطوب بیرون داخل اتاق می شوی می توانی اتاق را بهشت بنامی.
من و نیلا از صحن «دانشگاه جامعهء ملی اسلامی» بیرون می شویم تا به نزدیکترین مارکیت برویم. در ریکشا می نشینینم. به آن جا رسیده ایم. راننده می گوید که باید برایش 100 روپیه بدهیم. به سویش می بینم و خندهء تمسخر آمیزی می کنم. فکرم نشد در اول ازش بپرسم چقدر باید بپردازم و حالا مجبورم عوض 20 روپیه 100 روپیه بدهم. با نفرت به سویش می بینم و پولش را میدهم.
ساعت 7:10 شام است. از این که 10 دقیقه دیرتر به اتاق کنفرانس رسیده ام احساس ناخوشایندی دارم. با دیدن این که اشخاص زیادی در اتاق کنفرانس نیستند احساس بهتری پیدا می کنم. پروفیسور رادها کمار، مسؤول برنامه و استاد دانشگاه «جامعهء ملی اسلامی»، میخواهد از برنامه ها و کارهایی که خواهیم کرد حرف بزند، اما چون گروه پاکستانی ها هنوز در فرودگاه اند و به مهمان خانه نرسیده اند، ترجیح می دهد بعد تر حرف بزند.
هر چند نمی خواهم نان بخورم با دیگران به اتاق نان خوری می روم. می خواهم با هم گروهانم بیشتر آشنا شوم.
***
16 جولای 2009
ساعت 11:45 صبح است. در پارلمان هند استیم. داخل سالون انتظار می شویم. نمی گذارند پیشتر برویم. وقت ملاقات ما از 11 تا 12 بود. به خاطر ترافیک بیش از حد دیر رسیدیم. حالا نمی توانیم به پارلمان برویم. همه ناراحت و خسته اند. باید برنامهء دیگری بسنجیم. بهترین چیزی که به فکر گرداننده های برنامه می آید رفتن به "اندیا گیت" است.
"اندیا گیت" جای دیدنیی است، اما مطمینن نه در ساعت 12 روز. هوا خیلی گرم و طاقت فرسا است. روشنایی و گرمی شدید آفتاب نمی گذارد با دقتی که می خواهم به اطرافم ببینم.
دخترکی با موهای ژولیده که تیوب حنا به دست دارد به سویم می آید. دلم می خواهد ازش بخواهم برایم حنا بگذارد، اما مطمین نیستم. سرانجام بر دودلی ام غالب می شوم و از او با او حرف می زنم. لبخند می زند و تیوپ حنا را با مهارت می چرخاند.
در اتاق کنفرانس گرد هم جمع شده ایم. پروفیسور رادها کمار، پروفیسور سوجت دتا و جنرال اشوک مهتا در مورد روابط افغانستان-هند-پاکستان حرف می زنند. در میان حرفهای شان می شود حس کرد که تمنا دارند ما چون گذشته گان با تبعیض و کینه با هم رفتار نکنیم. می خواهند با حرفهای تازه و دیدگاه های بدون تبعیض در راستای صلح در منطقه به پیش بگذاریم.
از تالار کنفرانس بیرون می شوم. به دستهایم می بینم. کمرنگی حنا دلخورم می کند. هوا همچنان گرم است. به گروه دختر ها می پیوندم و همه قدم زده به سوی اتاق کنفرانس دیگر می رویم. هرچند هنوز هم از کمرنگی حنا دلخور استم، حرفها و قصه های دختران نمی گذارند فکرم بیشتر از آن به حنا و کمرنگی اش متمرکز بماند!
به پرزینتیشن «بنیاد جوانان»* گوش می دهم هدف کلیدی این جوانان از میان بردن فاصله ها در بین جوانان خانواده های بالا و متوسط و جوانان کارگر است. آنها برای این هدف خود پروژه های زیادی دارند. یکی از این پروژه ها برای جوانان افغانستانی کار می کرده و حالا بنا به دلایلی کارش توقف داده شده است، اما این بنیاد تصمیم دارد به زودی پروژهء دیگری را برای جوانان و نوجوان افغانستانی به راه بیندازد. این بنیاد به جوانان و نوجوانان کارگر کمک می کند تا به مکتب بروند و به آنها یاد می دهد تا خود را بنشاسند، خود را درک کنند و خود را دوست بدارند. در مورد جوانان افغانستانی فکر می کنم. نبود همچو بنیادی در افغانستان خیلی مشهود است. کاش می شد کاری در این بابت کرد و موفقانه ادامه اش داد..
از غذا خوردن تمام شده ایم. با هم گروهی های ما به بازار می رویم. گرمی هوا از لذت قدم زدن می کاهد، اما باعث نمی شود از خریداری خسته شوم. مردم به سوی ما می بینند- شاید متوجه شده اند که همشهری شان نیستیم. زل زدن های شان کمی ناراحتم می کند، اما بعد از فکر کردن خوشحال می شوم که دست کم مردم دهلی چون مردم کابل در پهلوی زل زدن، زیر لب چرت و پرت نمی گویند.
***
17 جولای 2009
ساعت 9:45 صبح است. در سفارت پاکستان استیم. هندی ها ویزای پاکستان را نگرفته اند و اگر هر چه زودتر نگیرند برنامهء پاکستان حذف می شود. گفتگو ها در مورد گرفتن ویزا ادامه دارد. چهره های متبسم کارمندان سفارت همه را به گرفتن ویزا امیدوار می سازد. می خواهم از بانو رادها کمار بپرسم که آیا در مورد گرفتن ویزا خوشبین است یا نه. او نمی خواهد خوشحالی ها را از میان برد، اما می گوید:" نمی دانم. در سیاست هیچ چیزی قابل پیش بینی نیست."
از سفارت پاکستان بیرون شده ایم. در اتاق کنفرانس نشسته ایم. بیانیهء کنونی در مورد روابط هند، افغانستان و پاکستان از دیدگاه یک خبرنگار است. بانو جیوتی ملهوترا یکی از خبرنگاران نخبهء هند است. گپهایش دقیق و بی طرف اند. در مورد این که دیدگاه های خبرنگاران هر کشور های متفاوت اند و این که باید خبرنگاران کوشش کنند هر از چند گاهی خود را به جای خبرنگاران کشور های دیگر بگذارند حرف می زند. او می گوید: "دیدگاه های ملیت گرایی، مطمینن بالای نوشته ها و بالای شیوه نوشتاری ما تأثیر می گذارند. اما باید متوجه باشیم که ملیت گرایی ما را به سوی تبعیض نکشاند." زمان برای پرسش و پاسخ خیلی محدود است. گپهای زیادی است که باید ازش بپرسم، اما تنها می توانم یکی از آنها را با او در میان بگذارم. بیانیه اش به پایان رسیده است. به سویش می روم و ازش می خواهم کارت ملاقات خود را برایم بدهد. دوست دارم در آینده ها با او بیشترحرف بزنم و از اندوخته هایش استفادهء بیشتر کنم.
بانو ملهوترا به سوی کار خود می شتابد. آقای راجیف سیتی بنیان گذار «Asian Heritage Foundation» به حرف زدن آغاز می کند. این انجمن در راستای مشترکات فرهنگی و میراث های فرهنگی کشور های آسیای جنوبی کار می کند و می کوشد با استفاده از آنها روابطه منطقه یی رااستواری بیشتر ببخشد. در میان حرفهای آقای سیتی از یک جمله خیلی خوشم می آید: "کشور های آسیای جنوبی در پهلوی اختلافات، مشترکات زیادی هم دارند. ما باید بیاموزیم که چگونه هم از اختلافات و هم از مشترکات به نحوی در راستای بهبودی روابط منطقه استفاده کنیم." کاش می شد چنین کرد.
ساعت 6:00 شام است. تصمیم داشتیم به دهلی کهنه برویم، اما حالا برای رفتن به دهلی کهنه و دیدن کامل آن خیلی دیر است. همه فکر می کنند؛ باید برنامهء دیگری برای امشب بسنجند. سرانجام، پس از 20 دقیقه، نتیجه بر آن می شود که به «دهلی هات» برویم.
«دهلی هات» منطقه یی است در قسمت شمالی دهلی و جایی که صنایع دستی و لوازم دیگر از همه مناطق هند به ویژه راجستان در آن به فروش می رسد. مردم زیادی برای خرید و فروش در آن جا جمع شده اند. در این میان بیشتر از نصف خریداران شهروندان اروپایی و امریکایی استند.
ساعت 9:00 شب است. باید همه یکجا برای نان خوردن گرد هم جمع شویم. همه حرف می زنند و می خندند. یکی از هم گروهان ما می خواهد "منتو" را برای پاکستانی ها و هندی ها تشریح کند. می گوید:" منتو را می شود چنین تشریح کرد: من و تو." همه می خندند. به حرف زدن ادامه می دهد. دوست دارد مرکز توجه باشد و در این کار تا جایی موفق هم است (!!!)
فردا باید صبح زود راهی "شمله" شویم. برای همین به سوی مهمان خانه می شتابیم. فاصله میان دهلی تا شمله 343 کیلومتر است؛ هر چند سفر طولانیی است اما ارزشش را دارد. می خواهم امشب خوب بخوابم تا فردا در راه راحت باشم.
پانوشت:
* «بنیاد جوانان» یا The YP Foundation توسط یک گروه از نوجوانان و جوانان (گروه سنی25-16) تشکیل شده است. این بنیاد فعالیت های اجتماعی و حقوقی در راستای بهبودی وضع کودکان انجام می دهد.
گپ مفت
چراغ ترافیکی سرخ است. راننده توقف می کند. صدایی از موتر نظامی پهلو بر میخزد:" برو بابا! جرکت کنین. چراغ ترافیکیشه کی کشیده. اینه به ما. ای گپا کلش گپ مفت است."
نمی توانم جلو خیره خیره نگاه کردنم را بگیرم. به گمانم شخص نظامی نمی تواند سنگینی نگاهم را تحمل کند. روی خود را بر میگرداند. دوباره به طرف موتر می بیند. می خواهد چیزی بگوید اما حرف خود را می خورد.
به بیرون می بینم. فکرم مشغول است. نمی دانم چرا در افغانستان خیلی ها- نیازی به تشریح ندارد- همه چیز را "گپ مفت" می پندارند. نمی دانم چرا همه چیز برای شان بی تفاوت است.
!
- راستی؟ دلیلش چیست؟
- می خواهم ترکی بیاموزم. زبان در محیط بهتر فرا گرفته می شود.
------------------------------------------
- می خواهم به افغانستان بروم.
- چرا؟
- به فرهنگ هند کبیر علاقهء زیاد دارم.
------------------------------------------
- دلیل این سیاست اوباما چیست؟
- چون چین در پهلوی امریکا است......
-------------------------------------------
با شنیدن بعضی حرفها نمی شود واکنشی نشان نداد و تعجب نکرد. این ها هم از همان حرفها اند. باورم نمی شود بعضی ها این قدر از همه جا بی خبر باشند که فکر کنند چین در پهلوی امریکا است یا ترکی زبان رسمی افغانستان است یا هند به اصطلاح امپراطوری بزرگی است که افغانستان جزی از آن(!!!).
این روزها
این روزها دانشگاه خیلی آرام است. سرو صدا و شوری که چندی قبل بود نیست. تعداد دانشجویان به سختی برابر انگشتهای دست اند. سمستر تابستانی است و برای همین دانشجویان کمی به دانشگاه می آیند. آرامش خوب است. اما از آرامش این چنینی چندان خوشم نمی آید. دلم می خواهد در جایی که درس می خوانم مردم بیشتری باشند. می خواهم با مردم در تماس باشم. درست است که گاه گاه همین مردم باعث ناراحتی ام می شوند، اما خیلی وقتهای دیگر از آنها به گونه های مستقیم و غیر مستقیم خیلی چیز ها می آموزم. رفتار های خوب و بد هر دو برایم آموزنده اند. هر گفته برایم ارزش دارد؛ می خواهم از هر حرکت و هر حرف بیاموزم.
دلم می خواهد سمستر آینده صنف های مردم شناسی و جامعه شناسی را بخوانم. این روزها ، در خود، علاقهء زیادی به این دو می بینم. زمانی که در صنف دهم درس می خواندم انتخابم برای دانشگاه چیزی که کنون است نبود. آن وقت فکر می کردم بهترین انتخابم همان است و هرگز تغییر نخواهد کرد. اما این روزها تغییرهایی در انتخابم می آید. می خواهم دو رشته را هم زمان بخوانم و در ضمن رشته های فرعی هم داشته باشم. نمی دانم می توانم از پسش بر بیایم یا نه؛ اما این چیزیست که می خواهم. من از کسانی هستم که می گویند:" خواستن توانستن است." به این گفته اعتماد دارم.
باید به خود ثابت کنم که می توانم از پس کار هایی که می خواهم بر بیایم.
